کید

بنابر شاهنامه فردوسی[1] در دوران اسکندر در هند شاهی خردمند به نام کید بود. شاهنامه فردوسی از کید با عناوین خردمند، دانش‌پژوه و راهجو و کسی که جز از دانش و خرد پیروی نمی‌کند، یاد می‌کند.[2] در شاهنامه فردوسی می‌توان کید را نماد تدبیر و عقلانیت دانست.

کید
شاه هندوستان
نامکید
منصبشاه هندوستان
موطنهندوستان
فرزندانفغستان

تدبیر کید در برابر اسکندر

بنابر شاهنامه فردوسی کید پیش از رسیدن اسکندر به هندوستان خواب‌هایی می‌بیند و به نزد حکیمیان می‌رود تا خواب‌ها را تعبیر کند، و با مشورت با بزرگان هندوستان چون در خود توان مقابله با اسکندر نمی‌بیند، از راه مصالحه وارد شده و دخترش فغستان را به همسری اسکندر درمی‌آورد و به او سه چیز ارزشمند دیگر می‌بخشد. و با ترفندها کشورش را محافظت می‌کند.

خواب کید و تعبیر آن و تدبیر کار

کید پیش از حمله اسکندر به هندوستان در ده شب پیاپی خواب‌هایی می‌بیند. پس فرمان داد تا همه دانایان هندوستان که در گفتار و دانش توانا بودند، جمع گشتند. آنگاه کید همه آنها خواب‌ها را در پیش ایشان بگفت اما هیچ‌یک از ایشان نتوانست آن خواب را تعبیر کند. سرانجام یکی از آنها به کید گفت که نامداری خردمند به نام مهران می‌تواند خواب تو را تعبیر کند:

چنین گفت گوینده پهلویشگفت آیدت کاین سخن بشنوی
یکی شاه بد هند را نام کیدنکردی جز از دانش و رای صید
دل بخردان داشت و مغز رداننشست کیان افسر موبدان
دمادم به ده شب پس یکدگرهمی خواب دید این شگفتی نگر
به هندوستان هرک دانا بدندبه گفتار و دانش توانا بدند
بفرمود تا ساختند انجمنهرانکس که دانا بد و رای‌زن
همه خوابها پیش ایشان بگفتنهفته پدیدآورید از نهفت
کس آن را گزارش ندانست کردپراندیشه شدشان دل و روی زرد
یکی گفت با کید کای شهریارخردمند وز مهتران یادگار
یکی نامدارست مهران به نامز گیتی به دانش رسیده به کام
به شهر اندرش خواب و آرام نیستنشستش به جز با دد و دام نیست
ز تخم گیاهای کوهی خوردچو ما را به مردم همی نشمرد
نشستنش با غرم و آهو بودز آزار مردم به یکسو بود
ز چیزی به گیتی نیابد گزندپرستنده مردی و بختی بلند][3]

تعبیر خواب بوسیله مهران

چون مهران این سخنان را از کید بشنید، بدو گفت: از برای این خوابها، دل خود را بد مکن. بدان که نه نام بلند تو کمتر خواهد شد و نه به این پادشاهی گزند خواهد رسید. آگاه باش که اسکندر سپاه گرانی را از روم و سران برگزیده ایران خواهد آورد، تو توان مقابله با او را نداری. اما تو چهار چیز در گیتی داری، که هیچ‌کس از کهتران و مهتران تا کنون مانند آن را به خود ندیده‌اند. یکی دخترت می‌باشد که همچون بهشت برین است و افسر تو در زمین با او تابان است. دوم فرزانه‌ای که در نهان داری و همه راز گیتی را با تو می‌گوید. سوم پزشک ارجمندی است که در دانایی نام بلندی دارد. و چهارم جامی است که چون آب در آن بریزی، نه از آتش گرم می‌شود و نه از آفتاب و هرچه از آن خورده شود، آبش کاستی نیابد. پس زمانی که اسکندر بیآید، اگر می‌خواهی که در اینجا درنگ نکند، تو با این چهار چیز با او نرمی بجوی و آهنگ جنگ مکن. و بدان که تو را توان پایداری در برابر سپاهیان او نیست.

چو بشنید مهران ز کید این سخنبدو گفت ازین خواب دل بد مکن
نه کمتر شود بر تو نام بلندنه آید بدین پادشاهی گزند
سکندر بیارد سپاهی گرانز روم و ز ایران گزیده سران
چو خواهی که باشد ترا آب‌رویخرد یار کن رزم او را مجوی
ترا چار چیزست کاندر جهانکسی آن ندید از کهان و مهان
یکی چون بهشت برین دخترتکزو تابد اندر زمین افسرت
دگر فیلسوفی که داری نهانبگوید همه با تو راز جهان
سه دیگر پزشکی که هست ارجمندبه دانندگی نام کرده بلند
چهارم قدح کاندرو ریزی آبنه ز آتش شود کم نه از آفتاب
ز خوردن نگیرد کمی آب اویبدین چیزها راست کن آب روی
چو آید بدین باش و مسگال جنگچو خواهی که ایدر نسازد درنگ
بسنده نباشی تو با لشکرشنه با چاره و گنج و با افسرش[4]

نامه نوشتن اسکندر به کید

پس اسکندر سپاه فراوانی را به سوی کید هندی براند. اسکندر به شهربزرگی که کید سترگ آن را میلاد می‌خواند، رسید سپاه خود را بر سراسر آن سرزمین بگسترانید و در آنجا فرود آورد. آنگاه نویسنده نامه را به پیش اسکندر آوردند، پس اسکندر نامه‌ای به سوی کید فرستاد که

نوشتم یکی نامه نزدیک تو که روشن کند جان تاریک تو
هم آنگه که بر تو بخواند دبیرمنه پیش و این را سگالش مگیر
اگر شب رسد روشنی را مپایهم اندر زمان سوی فرمان گرای
و گر بگذری زین سخن نگذرمسر و تاج و تختت بپی بسپرم

پاسخ کید به اسکندر و نمایاندن چهار چیز شگفت‏

در پاسخ نامه کید هندی به اسکندر، کید پیشنهاد چهار چیز ارزشمند را به اسکندر می‌دهد:

چو نامه بر کید هندی رسیدفرستادهٔ پادشا را بدید
فراوانش بستود و بنواختشبه نیکی بر خویش بنشاختش
بدو گفت شادم ز فرمان اویزمانی نگردم ز پیمان اوی
ولیکن برین گونه ناساختهبیایم دمان گردن افراخته
نباشد پسند جهان‌آفریننه نزدیک آن پادشاه زمین
هم آن‌گه بفرمود تا شد دبیرقلم خواست هندی و چینی حریر
مرآن نامه را زود پاسخ نوشتبیاراست بر سان باغ بهشت
دگر گفت کز نامور پادشانپیچد سر مردم پارسا
نشاید که داریم چیزی دریغز دارندهٔ لشکر و تاج و تیغ
مرا چار چیزست کاندر جهانکسی را نبود آشکار و نهان
نباشد کسی را پس از من به نیزبدین گونه اندر جهان چار چیز
فرستم چو فرمان دهد پیش اویازان تازه گردد دل و کیش اوی
ازان پس چو فرمایدم شهریاربیایم پرستش کنم بنده‌وار

باز فرستادن اسکندر پیغامی را به کید پادشاه هند برای گرفتن چهار چیز شگفت‏

فرستاده آمد به کردار بادبگفت آنچ بشنید و نامه بداد
سکندر فرستاده از گفت روبه نزدیک آن نامور بازشو
بگویش که آن چیست کاندر جهانکسی را نبود آشکار و نهان
بدیدند خود بودنی هرچ بودسپهر آفرینش نخواهد فزود
بیامد فرستاده را نزد شاهبه کردار آتش بپیمود راه
چنین گفت با کید کاین چار چیزکه کس را به گیتی نبودست نیز
همی شاه خواهد که داند که چیستکه نادیدنی پاک نابود نیست
چو بشنید کید آن ز بیگانه جایبپردخت و بنشست با رهنمای

فرستادن فغستان فیلسوف، پزشک و جام نزد اسکندر

پس از تأیید معتمدان اسکندر بر راستی گفتار کید، و دانستن این که رنج اسکندر به کشور نمی‌رسد، فغستان به همراه فیلسوف و پزشک و جام و هدایا به سوی اسکندر روان می‌شود:

فرستاده برگشت زان مرز و بومبیامد به نزدیک پیران روم
چو آن موبدان پاسخ شهریاربدیدند با رنج دیده سوار
از ایوان به نزدیک شاه آمدندبران نامور بارگاه آمدند
سپهدار هندوستان شاد شدکه از رنج اسکندر آزاد شد
برو بر بخواندند پس نامه راچو پیغام آن شاه خودکامه را
گزین کرد پیران صد از هندوانخردمند و گویا و روشن‌روان
فغستان ببارید خونین سرشکهمی رفت با فیلسوف و پزشک
قدح هم چنان نامداری به دستهمه سرکشان از می جام مست
..... .
فغستان چو آمد به مشکوی شاهیکی تاج بر سر ز مشک سیاه

وفای به عهد اسکندر با کید

پس از گرفتن چهار چیز ارزشمند اسکندر به بزرگان شهر میلاد می‌گوید که به عهد خود وفا می‌کنم و هدایایی برای کبد می‌فرستد:

چنین گفت پیران میلاد راکه من عهد کید از پی داد را
همی نشکنم تا بماند بجایهمی پیش او بود باید بپای
که من یافتم زو چنین چار چیز بروبر فزونی نجوییم نیز
دو صد بارکش خواسته برنهادصد افسر ز گوهر بران سر نهاد
بکوه اندر آگند چیزی که بودز دینار و ز گوهر نابسود
چو در کوه شد گنجها ناپدیدکسی چهره آگننده ندید
همه گنج با آنک کردش نهانندیدند زان پس کس اندر جهان
ز گنج نهان کرده بر کوهساربیاورد با خویشتن یادگر

نامه نگاری اردشیر بابکان با کید و درخواست تدبیر [5]

در زمان پادشاهی اردشیر بابکان چون اردشیر بابکان از چشم زخم نسبت به فرزندش شاپور هراسناک بود، با مشورت بزرگان به کید نامه می‌نویسد تا از اختر فرزندش شاپور با خبر گردد. کید طالع خوب شاپور را تنها در گرو ازدواج با دختر مهرک نوش‌زاد می‌داند. اما اردشیر بابکان با این وصلت مخالف است، و می‌گوید من با دست خود دشمن را به خانه نمی‌آورم. جریان به سبک دیگری مخالف نظر اردشیر جریان می‌یابد:

چو شاپور شد همچو سرو بلندز چشم بدش بود بیم گزند
نبودی جدا یک زمان ز اردشیرورا همچو دستور بودی وزیر
نپرداختی شاه روزی ز جنگبه شادی نبودیش جای درنگ
چو جایی ز دشمن بپرداختیدگر بدکنش سر برافراختی
همی گفت کز کردگار جهانبخواهم همی آشکار و نهان
که بی‌دشمن آرم جهان را به دستنباشم مگر شاد و یزدان‌پرست
بدو گفت فرخنده دستور اویکه ای شاه روشن‌دل و راه‌جوی
سوی کید هندی فرستیم کسکه دانش پژوهست و فریادرس
بداند شمار سپهر بلنددر پادشاهی و راه گزند
اگر هفت کشور ترا بی‌همالبخواهد بدن باز یابد به فال
یکایک بگوید ندارد به رنجنخواهد بدین پاسخ از شاه گنج
چو بشنید بگزید شاه اردشیر جوانی گرانمایه و تیزویر
فرستاد نزدیک دانا به هَند بسی اسپ و دینار و چندی پرند
بدو گفت رو پیش دانا بگویکه ای مرد نیک‌اختر و راه‌جوی
به اختر نگه کن که تا من ز جنگکی آسایم و کشور آرم به چنگ
اگر بود خواهد بدین دستگاهبه تدبیر آن زور بنمای راه
وگر نیست این تا نباشم به رنجبرین گونه نپراگند نیز گنج
بیامد فرستادهٔ شهریاربر کید با هدیه و با نثار
بگفت آنک با او شهنشاه گفتهمه رازها برگشاد از نهفت
بپرسید زو کید و غمخواره شدز پرسش سوی دانش و چاره شد
بیاورد صلاب و اختر گرفتیکی زیج رومی به بر درگرفت
نگه کرد بر کار چرخ بلندز آسانی و سود و درد و گزند
...........
فرستاده را گفت کردم شماراز ایران و از اختر شهریار
گر از گوهر مهرک نوش‌زاد برآمیزد این تخمه با آن نژاد
نشیند به آرام بر تخت شاهنباید فرستاد هر سو سپاه
بیفزایدش گنج و کاهدش رنجتو شو کینهُ این دو گوهر بسنج
گر این کرد ایران ورا گشت راستبیابد همه کام دل هر چه خواست
فرستاده آمد بر شهریاربگفت آنچ بشنید زان نامدار
چو بشنید گفتار او اردشیردلش گشت پر درد و رخ چون زریر
فرستاده را گفت هرگز مبادکه من بینم از تخم مهرک نژاد
به خانه درون دشمن آرم ز کویشود با بر و بوم من کینه‌جوی[6]

منابع

  1. شاهنامه فردوسی، بر پایه چاپ مسکو، انتشارات هرمس، صفحه 1107 تا1116
  2. شاهنامه فردوسی، بر پایه چاپ مسکو، انتشارات هرمس، صفحه 1107 تا1116
  3. شاهنامه فردوسی، بر پایه چاپ مسکو، انتشارات هرمس، صفحه 1107
  4. شاهنامه فردوسی، بر پایه چاپ مسکو، انتشارات هرمس، صفحهٔ ۱۱۰۸
  5. شاهنامه فردوسی، بر پایه چاپ مسکو، انتشارات هرمس، صفحه 1213
  6. شاهنامه فردوسی، بر پایه چاپ مسکو، انتشارات هرمس، صفحه 1213 و 1214
This article is issued from Wikipedia. The text is licensed under Creative Commons - Attribution - Sharealike. Additional terms may apply for the media files.