بربادرفته (رمان)

بربادرفته داستانی است به قلم مارگارت میچل، نویسندهٔ زن آمریکایی. او به‌خاطر نوشتن این رمان، در سال ۱۹۳۷ برندهٔ جایزهٔ ادبی پولیتزر شد.[2] این کتاب توسط حسن شهباز به فارسی برگردانده شده‌است.[3]

بربادرفته
روی جلد چاپ نخست
نویسنده(ها)مارگارت میچل
کشورایالات متحدهٔ آمریکا
زبانانگلیسی
گونه(های) ادبیداستان تاریخی
ناشرمکمیلن
تاریخ نشر
۱۰ ژوئن ۱۹۳۶[1]
گونه رسانهچاپی (جلد ضخیم و جلد نازک)
شمار صفحات۱۰۳۷ (چاپ نخست)
۱۰۲۴ (وارنر بوکس، جلد نازک)
شابکشابک ۹۷۸−۰−۴۴۶−۳۶۵۳۸−۳ (وارنر)
شماره اوسی‌ال‌سی۲۸۴۹۱۹۲۰

طرح کلی

داستان دختری به نام اسکارلت است، که در تمام داستان به دنبال عشقی می‌گردد که همواره در کنارش بوده ولی او قادر به درکش نبوده‌است.[4] او سه بار ازدواج می‌کند، شوهر اول او در جنگ داخلی آمریکا میمیرد و شوهر دومش بعد از مدتی فوت میکند و در آخر با((رت بالتر)). تجارت به راه می‌اندازد ولی همواره دل در گرو اشلی ویلکز دارد. در انتهای داستان که همه موانع ازدواج آنها کنار می‌رود، می‌یابد که عشق حقیقی اش، رت باتلر همسر فعلی اوست. تمام این اتفاقات در خلال جنگ داخلی آمریکا می افتد.

خلاصه داستان

هشدار: امکان لوث شدن!

بهار سال 1861 است و اسکارلت اوهارا دختر ناز پرورده و زیبای جنوبی در مزرعه بزرگ تارا در جورجیا زندگی می کند. او خواستگاران زیادی دارد اما عاشق اشلی ویلکز که از نجیب زادگان جنوبی می باشد است. اسکارلت با شنیدن خبر نامزدی اشلی با دختر ساده و نحیفی به نام ملانی همیلتون به شدت شوکه می شود و روز بعد به مزرعه ویلکز می رود تا از عشقش به اشلی بگوید. اشلی در جواب عشق اسکارلت، اعتراف می کند که او نیز آرزوی ازدواج با اسکارلت را داشته اما آن ها به دو دنیای متفاوت تعلق دارند در حالی که روحیه ملانی شباهت زیادی به اشلی دارد. ماجراجوی پر حاشیه و بی پروایی که رت باتلر نام دارد شاهد این صحنه است و به اسکارلت می گوید که مانند یک خانم رفتار نکرده است. جنگ داخلی آغاز می شود و بعد از مدتی چارلز همیلتون (برادر ترسو و کسل کننده ملانی) از اسکارلت خواستگاری می کند. اسکارلت به امید انتقام و شکستن قلب اشلی این درخواست را قبول کرده و با چارلز ازدواج می کند. بعد از مدتی چارلز به ارتش می پیوندد و در جنگ به دلیل ابتلا به سرخک از دنیا می رود در حالی که اسکارلت از او باردار شده است. اسکارلت که بعد از به دنیا آوردن پسرش روحیه بدی پیدا می کند و از همه چیز ناراضی است به آتلانتا سفر می کند تا در کنار ملانی و خاله اش زندگی کند. شهر شلوغ با خلق و خوی اسکارلت سازگار است و ملاقات های او و رت باتلر آغاز می شود. رت صراحت لحن زیادی دارد و گاهی با صحبت های تمسخرآمیزش باعث رنجش اسکارلت می شود اما در عین حال او را تشویق می کند تا محدودیت های سنتی بیوه زن های جنوبی را بشکند و خود را آزاد کند.

با ادامه جنگ و فرا رسیدن قحطی و کمبود غذا، اسکارلت و ملانی نگران اشلی هستند که در نهایت در جنگ اسیر می شود. بعد از حمله ارتش یانکی ها به آتلانتا، اسکارلت که بسیار نا امید شده تصمیم می گیرد به تارا برگردد اما به خاطر قولی که به اشلی داده کنار ملانی می ماند تا فرزندش به دنیا بیاید. شبی که یانکی ها آتلانتا را به اشغال خود در آورده و آن را به آتش می کشند ملانی پسرش بو را به دنیا می آورد. رت به اسکارلت و ملانی کمک می کند تا از دست یانکی ها فرار کنند اما بعد از خارج شدن از آتلانتا، آن ها را رها کرده و به ارتش کنفدراسیون می پیوندد. اسکارلت و ملانی مسیر جنگلی طولانی و خطرناک را با گاری طی کرده و خودشان را به تارا می رسانند. اسکارلت بعد از ورود به خانه پدری اش متوجه می شود مادرش از دنیا رفته و پدرش حافظه اش را از دست داده است، ارتش یانکی ها نیز مزارع آن ها را غارت کرده اند. اسکارلت که از این وضعیت بسیار عصبانی شده همان جا به خودش قول می دهد دیگر هرگز گرسنه نماند و به بازسازی تارا می پردازد. رابطه ملانی و اسکارلت پس از کشتن یک سارق یانکی که قصد حمله به ملانی را دارد نزدیک تر می شود.

جنگ به پایان می رسد و سربازان در بند از جمله اشلی به خانه های خود بر می گردند … پس از مدتی خبر وحشتناک افزایش مالیات مزرعه، اسکارلت را شوکه می کند. در واقع جوناس ویلکرسون کارگر سابق تارا که حالا برای خودش اسم و رسمی به پا کرده بود می خواهد با این ترفند خانواده اسکارلت را از مزارع خود بیرون کرده و تارا را به چنگ بیاورد. اسکارلت که از این مسئله بسیار ناراحت است به آتلانتا می رود تا شاید رت باتلر را اغوا کرده و سیصد دلار از او بگیرد اما رت که با احتکار مواد غذایی در طول جنگ ثروت زیادی برای خودش دست و پا کرده به دلیل کلاه برداری در زندان به سر می برد و نمی تواند به اسکارلت کمک کند. در این حین اسکارلت با فرانک کندی، نامزد خواهرش که صاحب یک فروشگاه است روبرو شده و از آن جا که مصمم است تارا را نجات دهد به خواهرش خیانت و با فرانک ازدواج می کند تا مالیات تارا را بپردازد. بعد از مدت کوتاهی رت از زندان آزاد می شود، او اسکارلت را به خاطر ازدواج با فرانک سرزنش می کند اما مقدار زیادی پول به اسکارلت قرض می دهد تا کارگاه چوب بری اش را راه اندازی کند. اسکارلت فعالیت های تجاری خود را آغاز می کند و در این زمینه موفق می شود اما به عنوان یک خانم نجیب زاده وجهه اش نزد مردم زیر سوال می رود. مدتی بعد پدر اسکارلت از دنیا می رود و او اشلی و ملانی را تشویق می کند به آتلانتا بروند و در تجارت چوب سرمایه گذاری کنند. در این زمان اسکارلت فرزند دومش را به دنیا می آورد.

در دوران اختلاف بین سیاه پوستان و سفید پوستان و زمانی که امنیت مردم و به خصوص زنان در معرض خطر است، اسکارلت مورد حمله یک سیاه پوست قرار می گیرد و همسرش در حین انتقام کشته می شود. زمان کمی بعد از مرگ فرانک، رت از اسکارلت خواستگاری می کند و اسکارلت درخواستش را می پذیرد. آن ها بعد از یک ماه عسل طولانی و مجلل به آتلانتا بر می گردند. اسکارلت یک عمارت با شکوه در آن جا می سازد و با یانکی های ثروتمند معاشرت می کند. پس از مدتی فرزند سوم اسکارلت به نام بونی به دنیا می آید، رت عاشق دخترش است و به خاطر آینده او سعی می کند زندگی خود را تغییر داده و نظر مثبت مردم را جلب کند. ازدواج رت و اسکارلت به مرور به سردی و تلخی می گراید. از سوی دیگر عشق سوزان اسکارلت به اشلی به رابطه دوستانه ای بین آن ها تبدیل شده اما خواهر حسود اشلی شایع رابطه آن ها را پخش می کند که در کمال تعجب اسکارلت، ملانی این شایعه را نمی پذیرد و از اسکارلت دفاع می کند. دختر زیبای اسکارلت عمر کوتاهی دارد و در یک حادثه اسب سواری از دنیا می رود، رت با مرگ دخترش ضربه بدی می خورد و تقریبا هوش و حواسش را از دست می دهد، رابطه زناشویی آن ها نیز نسبت به قبل بسیار سردتر می شود. مدتی بعد ملانی به دلیل سقط جنین به سختی بیمار می شود. اسکارلت که از این مسئله بسیار ناراحت شده به ملاقات او می رود و قول می دهد از اشلی و بو مراقبت کند. در این زمان همچنین متوجه می شود چقدر ملانی را دوست داشته و عشق اشلی همیشه برایش نوعی توهم بوده است. اسکارلت که سرانجام به عشق و احساسش به رت پی برده بعد از مرگ ملانی با شتاب به دیدار رت می رود تا از عشقش به او بگوید اما رت می گوید که دیگر احساسی نسبت به اسکارلت ندارد و او را ترک می کند. اسکارلت غمگین و تنها تصمیم می گیرد به تارا و آغوش پرستار کودکی اش مامی برگردد تا قدرت از دست رفته اش را به دست آورده و راهی برای برگرداندن رت پیدا کند.

شخصیت‌های داستان

اسکارلت اوهارا

دختری زیبا رو که سال ها قبل از شروع جنگ های داخلی در مزارع تارا در جورجیا بزرگ شده است. او خودخواه، زیرک و مغرور است و  اراده قوی پدرش را به ارث برده اما آرزو دارد که مادر اصیل و نجیب زاده خود را نیز راضی نگه دارد. اسکارلت با شروع سختی ها مشکلات خانواده و دوستانش را به دوش می کشد. او همزمان به یک نجیب زاده جنوبی و یک مرد فرصت طلب علاقه دارد و در این میان بین متعهد ماندن به سنت های جنوبی و بقا در عصر مدرن سردرگم می شود.


رت باتلر

شوهر سوم اسکارلت، مردی ماجراجو و فرصت طلب و در عین حال جسور که در طول جنگ به احتکار مواد غذایی روی می آورد و بعد از جنگ به عنوان مردی ثروتمند در آتلانتا زندگی می کند. مردم نظر مثبتی به او ندارند اما او خودش را به عنوان پدری دوست داشتنی و گاهی شوهر دلسوز به اثبات می رساند. او عاشق اسکارلت است اما غرورش مانع نشان دادن عشقش می شود. باتلر فردی صریح، شوخ طبع و تحقیر کننده محدودیت های اجتماعی است و از ریاکاری متنفر است. او را می توان نماد جامعه بعد از جنگ، جهانی واقع بین و سریع که افراد قوی در آن رشد کرده و ضعیف ها از بین می روند دانست.


اشلی ویلکز

 وارث خوش تیپ، جوانمرد و شرافتمند مزارع نزدیک تارا که همواره اسکارلت را مسحور خود می کند. او بعد از جنگ روحیه غمگین و نا امیدی دارد و از ازدواج نکردن با اسکارلت احساس پشیمانی می کند. اشلی فردی متعهد به شرف و سنت های جنوبی است و نمی تواند با جنوب بعد از جنگ سازگار شود. می توان او را نماد ارزش های سنتی جامعه دانست.


ملانی همیلتون ویلکز

همسر ضعیف اما خوش قلب اشلی که مورد نفرت و حسادت اسکارلت قرار دارد اما پس از این که در طول جنگ داخلی دچار رنج های مشترک می شوند پیوندی عمیق بین آن ها ایجاد شده و در نهایت اسکارلت متوجه می شود که عشق و حمایت ملانی همیشه منبع قدرت او بوده است. ملانی نیز مانند اشلی مظهر ارزش های قدیم جنوبی است اما در مقابل رویا پردازی های پوچ اشلی، با قدرت درونی آرام اما قوی با دنیا روبرو می شود.


جرالد اوهارا

او پدر اسکالت است ، جرالو مردی است بسیار قوی،پولدار و متمول که شخصیت او در اسکارلت نیز بسیار متجلی شده است . در واقع اسکارلت همان نسخه ی رشد یافته ی پدر خود به لحاظ قدرت اجتماعی و همچنین نگرش های روحی است.از سویی دیگر نیز اسکارلت،عشق پدرش به جنوب و تارا را در دل خود نیز زنده می کند و این جرارلد اوهارا است که سرمایه ی عظیم روحی اسکارلت را فراهم می کند .


الن اوهارا

مادر اسکارلت است.او از نوادگان خوانواده ی اشرافی روبیلارد است . این زن بسیار رک ، مهربان و در عین حال قوی و محکم است . الن زیبایی خیره ای کننده ای نیز دارد و یه همین منظور جرارلد را محو خودش می کند و ابن میل به زیبایی در او باعث می شود که اسکارلت نیز به این میل و این رویکرد در زندگی تمایل پیدا کند .

مامی

مامی پرستار دوران کودکی اسکارلت است . مامی بسیار پیر است و در خانواده ی اوهارا بیش از چند کودک را نگهداری کرده است . وی حتی مراقبت از مادر اسکارلت را نیز در دوران کودکی اش به عهده داشته است . او نماد اخلاق محوری و وفاداری است و همین امر او را در خانواده ی اوهارا ماندگار کرده است.او حتی یکی از کسانی بود که پس از مرگ در کنار اسکارلت ماند و به او وفادار بود .


فرانک کندی

فرانک کندی ، دومین شوهر اسکارلت است. او یکی از مهربان ترین اشخاصی است که در طول داستان در مسیر راه اسکارلت قرار می گیرد. او به اسکارلت کمک می کند تا روی پای خودش بایستد و با اندک سرمایه ای که در اختیار او می گذارد ، بستر مناسبی برای رشد او فراهم می کند. اما از سویی دیگر شما این نکته را نیز در اسکارلت و احساس او نسبت به این شخصیت می بینید که اسکارلت او را به چشم یک ابزار نگاه می کند ، چرا که با فریب او باعث می شود که وی از نامزدش جدا شده و به ازدواج او در آید. نقش او در رمان بر باد رفته یک انسان فریب خورده ی هوس است که تنها در بازه ای زمان به اسکارلت کمک می کند تا مبانی پرداخت مالیات تارا را فراهم می کند .


چارلز همیلتون

چارلز همیلتون برادر ملانی است و نخستین همسر اسکارلت محسوب می شود . اسکارلت به این شخصیت هیچ احساسی نداشته و تنها به این دلیل که از اشلی انتقام بگیرد ، با او وارد یک رابطه ی احساسی می شود . چارلز نیز یکی دیگر از فریب خوردگانی است که اسکارلت از آن ها استفاده می کند . در واقع می توان این دید را ارائه کرد که مارگارت میچل از شخصیت چارلز ، بعنوان یک شخصیت مکمل استفاده می کند تا سیر زندگی اسکارلت را نشان دهد .

مرگ چارلز در همان ابتدای زندگی ، باعث میشود که اسکارلت بیوه شود. این امر در زندگی اسکارلت بسیار تاثیر می گدارد ، چرا که اسکارلت به زودی در می یابد که انتظارات جامعه ی اطرافش از بیوه بودن چیست و این باعث تغییر دیدگاه های او ، حتی پوشش او در بازه ای از زمان می شود. از سوی دیگر باید گفت که بسیاری از معتقدین به این امر اشاره می کنند که این اتفاق ، یعنی بیوه شدن اسکارلت در این بخش از زندگی او ، مقدمه ی شخصیتی قوی و مستحکم را برای او فراهم می کند .


عمه همیلتون

عمه همیلتون ، عمه ی چارلز و ملانی است . اسکارلت در دوره ی اقامتش در آتلانتا در منزل او زندگی می کند .


بانی بلو باتلر

فرزند سوم و آخرین فرزند اسکارلت است. او دختر رت باتلر  است و به مانند مادرش رنج های بسیار تحمل می کند و قدرتمند می شود. او رت را به شدت مورد احترام قرار می دهد و در نهایت نیز این احترام را نصیب اسکارلت می کند .


سوئلن اوهارا

خواهر کوچک اسکارلت می باشد.او شخصی بسیار مغرور و خودخواه است . او با ویل بنیتن ازدواج می کند. اما باید به این نکته توجه داشت که او نامزد و معشوقه ی فرانک بوده است که با حقه ی اسکارلت ، فرانک او را طلاق می دهد و به درخواست عشقی اش جواب منفی می دهد .


کارن اوهارا

کوچکترین خواهر اسکارلت است . او دختری با طبع بسیار مهربان و مردم دوست است و پس از جنگ تبدیل به یک انسان مذهبی می شود .


بیگ سام

خدمتکار عظیم الجثه ی مزارع تارا است. او اسکارلت را از حمله ی شانتی تون نجات میدهد و اسکارلت به او بسیار مدیون است .

پورک

نخستین برده ی جرالد اوهارا است . پورک برده ای بسیار وفادار است و فداکاری های بسیاری را نسبت به خانواده ای اوهارا از خود نشان داده است .


پریسی

برده ای است بسیار احمق و ساده لوح . او مسئولیت نگهداری بچه ی ملانی را به عهده دارد. او تاثیر بسیاری نیز بر روی اسکارلت و روحیه ی خود باوری او داشته است .

همپتون همیلتون

فرزند بزرگ اسکارلت از شوهرش چارلز همیلتون است. او روحیه ی مبارزه جویانه ی پدرش را در نگهداری و پاسداشت سنت ها بسیار اعمال کرده است .

الا کندی

فرزند دوم اسکارلت است. الا دختری بسیار بدترکیب و زشت است و از فرانک برای اسکارلت به یادگار مانده است .

[5] [4]


نقد ادبی داستان

رمان بر باد رفته را می توان به جد یکی از گران مایه ترین آثار ادبی آمریکا هم به لحاظ فرم و هم به لحاظ معنا و محتوا دانست . اگر نگاهی دقیق به تاریخ نوشتار این رمان داشته باشیم و همچنین مروری بر افکار ماگارت میچل ، نویسنده ی رمان بر باد رفته ، را مایه ی کار خویش قرار دهیم ، به نکات جالب توجهی دست می یابیم که می تواند برای ما مشعله های فهم این رمان را بیش از پیش در اختیار ما قرار دهد .

نخستین شیوه ای که در بیان نقد این داستان در پیش می گیریم ، این است که نگاهی به شخصیت و درون مایه ی آثار مارگارت میچل می اندازیم و سپس از او می خواهیم که خود به وضوح لایه های رمان بر باد رفته را برای ما تفکیک کند و پیام های خویش را بر ما آشکار کند. این امر ، یکی از رایج ترین گونه های نقد ادبی است . در واقع ما می توانیم خودمان را در یک مصاحبه با شخصیت اصلی نویسنده قرار بدهیم و از او بخواهیم که بار دیگر خود را به فضای داستان ببرد و بر اساس روایت مستندی به ما از جای جای داستان و معانی پشت آن اطلاعاتی در اختیار قرار دهد .

منظره ای که ما از مارگارت میچل ، آن هم در قالب یک گفتگوی مستند از او در اختیار داریم ، سخنان او پس از انتشار کتاب ” بر باد رفته ” است. پس از انتشار این کتاب یادداشتی از او به یادگار می ماند که نشان از درجه ی والای تفکر های وی نسبت به نگارش رمان بر باد رفته است . او می گوید : ” اگر قرار باشد برای این رمان مضمونی انتخاب کنیم، من بقا را ترجیح می دهم. چه چیزی باعث می شود یک فرد بتواند در مقابل این فجایع دوام بیاورد و همچنان شجاع، قوی و توانا باقی بماند ؟ در هر تغییر و تحول بزرگی می توانیم چنین چیزی را مشاهده کنیم. عده ای دوام می آورند و عده ای دیگر از بین می روند .

آن هایی که در این نبردها سربلند بیرون می آیند در مقایسه با بقیه چه ویژگی هایی دارند؟ از نظر من بازمانده ها مهم تر از همه یک ویژگی دارند: قوه ابتکار. من درباره مردمی می نویسم که ابتکار دارند . ” . این یادداشت از او می تواند ، جرقه ی شناخت تفکرات میچل را بعنوان یک نویسنده ی فعال و صاحب اندیشه در ما ایجاد کند . نخستین مقوله و مفهومی که می توان از سخنان میچل برداشت کرد این است که او به ” مفهوم  بقا ” اشاره دارد. بقا یک مفهوم کاملا انسانی است. بقا پروسه ای را در ذهن ایجاد می کند که کاملا روایت انسانی ای از زندگی ارائه میدهد. از نگاه علم فلسفه و همچنین از نگاه منتقدین ادبی ، ” بقا ” عاملی است که در پی انتخاب های انسانی صورت می گیرد. شاید برای شما هم سوال پیش آمده باشد که بقا واژه ای است که ما برای همگان به کار می بریم و شاید برای حیوان نیز بتوان از آن استفاده کرد ، اما حقیقت امر این است که یک انتخاب واژگان غلط برای یک نجات و یک برجا ماندن در هستی است .

بقا چیزی است که تنها متعلق به انسان است. چرا که بقا انتخاب را در دل خود به همراه دارد و این اراده ی انسان است که برای او شرایطی را رقم می زند که در طی آن به یک بقا برسد و یا اینکه در سیل فنا از میان برود . این اتفاق در دیگر اجزای هستی وجود ندارد. برای دیگر اجزای هستی تنها می توان یک حال تصور کرد و آن مفهوم ” نجات ” است ، نجات از چیزی که هیچ تاثیری در آن ندارند. به هر طریق باید ریشه ی این قضیه را بطور فلسفی دنبال کرد ، اما شما همین پیش فرض را در ذهن خود نگه دارید که بقا یک مفهوم کاملا انسانی است و اراده ی انسان را شامل می شود .

میچل نیز به این اشاره می کند که رمان او رمان بقا است. در واقع باید دو سوال در این جا مطرح کرد ، نخست آنکه بقای این رمان در باب چه شخصیتی ذکر می شود ؟ و این بقا در پی چه اتفاقاتی و در پی فرار از کدام فنایی صورت می گیرد؟  رمان بر باد رفته بر گرد یک شخصیت اصلی به نام اسکارلت اوهارا می گردد.او شخصیتی است که در طول داستان بر باد رفته تحولی را از خود نشان می دهد که تنها و تنها برای زنده ماندن است. زنده ماندنی که به  دنبال ارزش هاست. حال نوبت آن است که نگاهی به شخصیت اسکارلت داشته باشیم. شخصیتی که دقیقا مفهوم بقا را برای ما معنا می کند . اسکارلت فردی است که در داستان دچار شخصیت های گوناگون است اما این شخصیت به هر طریق ، یک اصل و یک نماد را در زندگی خود برقرار می دارد و آن سرسختی برای رسیدن به موفقیت است .

رمان بر باد رفته نشان از اسکارلتی دارد که در زندگی خویش از تمامی ابزارهای مورد نیاز استفاده می کند تا که به آنچه که در دل دارد برسد. او دقیقا مفهوم بقا را برای ما معنا می کند. مفهومی که بیش از هر چیز برای میچل مهم است و در دل داستان خود به آن بسیار می پردازد . اما دیگر واژه ای که او در یادداشت بعد از انتشار کتاب منتشر می کند ذکر این نکته است که او از مفهوم  ” بازمانده ها” استفاده می کند  . بازمانده ها در این داستان رت و اسکارلت هستند. کسانی که فراز و نشیب ها را دیدند ، همه چیز را به جان خریدند تا اینکه سر از درون اجتماع مرده ی خویش بیرون بیاورند . اسکارلت و رت دقیقا یک بازمانده اند ، چرا که آنها خیلی خوب به مهارت مبارزه کردن آشنایی یافته اند. از نگاه میچل برای بقا باید مبارزه کرد. مبارزه ای که درگیری اهداف و جان آدمی است .

اسکارلت و رت کسانی هستند که خود را با هر شرایطی وفق داده اند و شاید بهترین واژه بجای وفق دادن ، این است که مبارزه می کنند.و این ترجمان تمام مفاهیمی است که مارگارت میچل در نوشته ی پس از انتشار کتابش قصد به بیان آن را دارد.  اما سوالی که باید به آن پاسخ داد این است که شرایطی که آن ها خود را با آن وفق می دهند ، چه شرایطی ست؟ در رمان بر باد رفته جامعه ای به تصویر کشیده می شود که جامعه سنت جنوب ، همیشه درگیر جنگ است. این جنگ برای اهالی جنوب یک مفهوم فاجعه گون است و برای آن ها بدبختی به همراه آورده است. این نکته نیز بدیهی است. طبیعی است که در هر جامعه ی جنگ زده ای افراد با مفهوم فقر و فلاکت روبرو هستند و دچار بدبختی می شوند .

اما این میان چه کسی و یا چه کسانی به مفهوم بقا می رسند و بازمانده می شوند؟ چه کسانی می توانند با استفاده از این شرایط ، سر خود را از این فلاکت بیرون آورده و در میان جنگ خود را دچار خوشبختی و رفاه کنند . این جاست که ما باز هم به بخش دیگری از یادداشت میچل می رسیم که می گوید ” من برای بازمانده ها می نویسم ، بازماندگانی که ابتکار دارند. ” . این ابتکار دقیقا جایی خودش را نشان می دهد که رت با استفاده از شرایط جنگ کاری می کند که پولدار شود و سرمایه دار شود. این قضیه حتی برای اسکارلت نیز صدق می کند . او با تاسیس یک کارگاه چوب در شرایطی که همه در حال درگیری و جنگ هستند ، به ثروت میرسد و خود و جامعه ی خود را از شرایط اسفباری ک به آن دچار هستند ، رهایی میدهد و به بقا می رسد .

ملانی و اشلی دیگر کسانی هستند که خود را برای وفق دادن با شرایط جنگ آماده می کنند اما با شکست روبرو می شوند . آن ها نشان دهنده ی زندگی سنتی جنوب هستند ، زندگی ای که در آن ابتکاری وجود ندارد. بعد از این که جنگ به پایان می رسد ، اشلی بیشتر پول خود را صرف می کند و به یاد روزهای گذشته ی خویش خیال بافی می کند و زندگی اش را صرف هیچ و پوچ می کند. او در نهایت حتی به یک کشاورز فقیر تبدیل می شود. اما این در حالی است که حتی بعد از اینکه اسکارلت به او یک شغل هم می دهد ، او در آن شغل نیز ناموفق می شود و مجبور به ترک می شود .

اشلی دقیقا می داند که چه چیزی در جهان او در حال رخ دادن است در نهایت همان اتفاقی رخ خواهد داد که هنگام نابودی یک تمدن رخ می دهد. افرادی که عقل دارند و شجاع هستند زنده می مانند و بقیه، نابود خواهند شد و اشلی نیز می داند که جز دسته ی دوم است. اما هنگامی که به ملانی می رسیم ، اوضاع کمی رو براه تر است. همانطور که در تحلیل شخصیت ملانی نیز خدمتتان عرض کردیم ، او شخصیتی متعادل است و آرامش بهتری را در کنار آمدن با واقعیت دارد .

او در هر بحرانی سعی می کند خودش را باقی نگه دارد و در این راه نیز از حمایت های به ظاهر سرپرستانه ی اسکارلت بهره می گیرد. او در ادامه حتی آنچنان قوی می شود و آنچنان استحکامی از خود نشان می دهد که خود شخصیت اسکارلت را نیز تحت تاثیر قرار میدهد.اما تنها نکته ای که نمی گذارد او به آنچه که باید به آن برسد ، یعنی بقا ، دست پیدا کند ، گذشته نگری اوست. او بر خلاف رت و اسکارلت ، همیشه نگاهی به گذشته دارد و این نگاه به گذشته کلیت زندگی او را تشکیل می دهد .

اما بگذارید کمی از فضای یادداشت میچل فاصله بگیریم و به دل رمان سفر کنیم ، جایی که بسیاری از گره های کور در آن باز می شود و دغدغه های بسیاری را می توانیم از دل آن بیاموزیم . یکی از دغدغه های ذهنی نویسنده ی این کتاب ، که به طور اختصاصی در این کتاب به آن پی می بریم ، مقوله ی عشق است. میچل ، خود یک زن است. زنی که طبعا با دنیای ادبیات سر و کار دارد و بسیار عاشقانه نیز می نویسد. از این رو می توانیم بگوییم که عشق ، نه تنها یک دغدغه ی ادبی برای میچل است ، بلکه یک دغدغه ی انسانی نیز برای او فراهم ساخته است و این باعث شده است که ما تجلی افکار میچل را در این رمان مشاهده کنیم. در باب عشق و تجلی افکار عاشقانه ی او باید چنین گفت که : ” عشق در رمان بر باد رفته ، حاوی آموزه ها و درس های بسیاری است .

هر کدام از شخصیت های داستان به گونه ای با مفهوم عشق در گیر هستند و هر کدام نیز به نوعی با آن سر و کار دارند . اسکارلت ، یکی از آن شخصیت هاست که تا پایان رمان نیز علی رغم تمام موفقیت ها اما به عشق و معنای واقعی آن پی نمی برد. او عاشق اشلی است اما او در این انتخاب و در این عشق ، دچار یک سو برداشت می شود و این امر باعث می شود که شکست عشقی خود را تجربه کند.و او هنگامی که اشلی با ملانی ازدواج می کند به قصد انتقام از اشلی با چارلز وارد یک رابطه ی عاطفی می شود . میچل به صراحت در این کتاب اشاره می کند که حرکت اسکارلت یک حرکت انتقامی است و عشقی در کار نبوده است .

این همان درک نا صحیح و نا درست از عشق را در شخصیت اسکارلت نشان میدهد. شخصیتی که علی رغم شیفتگی بسیار بالا ، عشق را تجربه نمی کند.هر چند که عشق اسکارلت به اشلی یک محرکه ی داستانی است اما مهم ترین و دردناک ترین نتیجه علاقه اسکارلت به اشلی این است که باعث می شود او به عشق و حمایتی که رت باتلر در طول سال ها نثارش می کند، پی نبرد. همین عشق باعث می شود که متوجه میزان شباهت خودش با رت نشود . او هم چنین متنفر است از این که رت می تواند به تک تک افکار و اعمال او پی ببرد و در برابر او نمی تواند هیچ نقشه و حربه ای به کار ببرد .

شاید این بخش از داستان که اسکارلت متوجه عشق رت به خودش نمی شود و در عوض علاقه کورکورانه خود به اشلی را پی می گیرد باعث خستگی مخاطب شود. در نهایت، اسکارلت متوجه می شود که تنها عاشق یک نسخه خیالی از اشلی بوده است. او عاشق رت می شود، ولی دیگر دیر شده است. چرا که رت نیز دیگر علاقه ای به او ندارد و اینجاست که ما باز هم با مفهوم گمگشته و بر باد رفته از عشق روبرو می شویم .

پس می توان این نتیجه را حاصل کرد که نگاه میچل به عنوان نویسنده به مفهوم عشق ، نگاهی است سرشار از پیچیدگی ها که با روحیات انسان ها گره خورده است. میچل به عنوان یک نویسنده ی قهار به این نکته اشاره می کند که انسان های بازمانده نیز با تمام مهارت و ابتکاری که در این مسیر به خرج داده اند ، می توانند از عشق بی نصیب باشند . عشق مفهومی بسیار مستقل در رمان بر باد رفته است و آن را نمی توان با  هیچ حوزه ی دیگری از تفکر سنجید. از این روست که باید بگوییم ، نهایت هوشیاری نویسنده ی رمان بر باد رفته ، در نگاه ویژه ای به عشق و درک صحیح از آن در زندگی رقم می خورد .

دیگر مفهومی که از دل این داستان می توان بیرون کشید ، روایت جامعه و فرهنگ های اجتماعی است. اگر به دقت به ساختار جامعه ی اجتماعی جنوب نگاه کنیم ، در می یابیم که ساختار جامعه ی جنوب به شدت دچار تبعیض های جنسیتی است. در این جامعه، به زنان یاد می دهند که به فکر ازدواج با مردان پول دار باشند، چند بچه به دنیا بیاورند و کارهای خانه را انجام دهند. اسکارلت اما همان موقع متفاوت فکر می کند. او می خواهد کاری بیش از اغواء مردان و خانم بودن انجام دهد. ذات واقعی او بی رحم و خودخواه است و هیچ شباهتی با خانم های اطراف خود ندارد .

این احساس اوست که در آینده ای نه چندان دور ، مرکز ثقل تمام تغییرات او می شود. اسکارلت ، وقتی وارد دنیای تجارت می شود به لطف همین حسابگری ها موفق می شود رقبا را از پیش رو بردارد. در بستری گسترده تر، او باهوش است، به سرعت می تواند به فرصت مورد نظر خود دست پیدا کند و به دنبال آرزوهایش برود، صرف نظر از این که چه بهایی باید بپردازد. جنگ عاملی است که باعث می شود اسکارلت جایگاه خود به عنوان یک دختر زیبا و موقر جنوبی را کنار بگذارد و به یک تاجرموفق تبدیل شود. پیش از جنگ، منبع درآمد اصلی مردم جنوب کشاورزی بود. مردان و زنان هرکدام وظیفه معینی داشتند .

مردان کارهای کشاورزی را انجام می دادند و زنان هم به کارهای خانه و تامین خورد و خوراک برده ها می پرداختند. اما این روایت ، پس از جنگ دچار تغییر می شود. نگاه جالبی که میچل به جنگ داشته است ، ذکر این نکته است که جنگ ها هر چند ویرانی ها را به همراه دارند اما باید به این نکته نیز اشاره کرد که این ویرانی ها گاه موجب از هم فرو پاشی بسیاری از تفکرات غلط در انسان ها باشد. تفکرات غلطی که بنیاد فکری هر جامعه را تشکیل می دهند و موجبات خشونت ها و تبعیض های انسانی و فرهنگی و خصوصا جنسیتی می شوند. از نگاه میچل ، جنگ ها همیشه بد نیستند ، بلکه می توانند مبانی تحول را نیز فراهم کنند. ما در دوره ی پس از جنگ می بینیم که اسکارلت به تدریج همچون یک مرد عمل می کند و حرف می زند. او مسئولیت تارا را به عهده می گیرد، به اشلی و خانواده اش کمک می کند و حتی او را به استخدام خود در می آورد. هم چنین عدم تمایل اسکارلت به بچه دار شدن در آن زمان امری بسیار غیرمعمول بود. این مساله نشان دهنده میزان جسارت اسکارلت در کنار زدن قواعد سنتی است. و این ها همه چیزهایی است که جامعه ی سنتی اجازه ی میدان دادن به آنها را نمیداده است و این تنها خوش یمنی جنگ بوده است که چنین تغییراتی در بستر یک اجتماع رخ می دهد .

رمان بر باد رفته را به حقیقت نمی توان در هیچ مقاله ای خلاصه کرد و نمی توان هیچ پایانی بر روند تحلیلی آن بنا کرد ، بلکه تنها می توان گفت و به قدر وسع از این رمان صحبت کرد . مطمئنا شما نیز پس از خواندن این رمان ، به نکاتی دست خواهید یافت که به شدت کارساز هستند و حتی می توانند در این تحلیل مکمل کار ما باشند. در واقع رمان بر باد رفته ، تنها زندگی یک انسان نیست  زندگی یک تاریخ است و این تاریخ است که همیشه برای ما درسهای فراوانی به همراه دارد. پس به هنگام خوانش این رمان ، سعی کنید نگاهتان را و زاویه ی دیدتان را کمی از اسکارلت بگیرید و به محیط و جامعه ی او نیز توجهی ویژه داشته باشید. مطمئن باشید که این رمان به شما یک قدرت تحلیل ادبی بسیار بلند مرتبه عطا می کند و یک درسنامه ی معرفت آموزی در دنیای مدرت را برای شما به ارمغان خواهد داشت . [6]

برخی عبارات مشهور کتاب


فردا… بهتر است راجع به این موضوع فردا فکر کنم! فردا همیشه برای فکر کردن بهتر است.

”پاپا چطور می توانست درباره ی قلعه ی سامتر و یانکی ها صحبت کند در حالی که می دانست قلب او شکسته است؟ مثل هر جوان دیگری اسکارلت تعجب می کرد که مردم چگونه می توانند این همه به دردهای او بی اعتنا باشند و دنیا چطور می تواند به گردش خود ادامه دهد، در حالی که قلب او رنجیده و مجروح است .

خیلی بیش از آنچه بتواند تصورش را بکند عوض شده بود. آن پوسته ی سخت و ضخیمی که از چندی پیش به دور قلبش می پیچید و حصاری ایجاد می کرد اکنون سخت تر شده و رو به ضخامت می رفت .

چقدر ناگوار است که زنی یک مرتبه در زندگی با بدترین حادثه ی عمرش روبه رو شود. می دانی عیبش کجاست؟ برای اینکه اگر با یک چنین پیش آمدی برخورد کرد آنوقت روحیه اش عوض می شود و دیگر برای هیچ چیز ارزشی قائل نیست – خیلی تاسف دارد که زنی به آن مرحله برسد .

اسکارلت از من بشنو و در زندگی همیشه از یک چیزی بترس، همانطور که به چیزی یا به کسی در زندگی عشق داری.برای اینها زندگی جز پول و غلام و تفریح چیز دیگری نبود. حالا که هیچکدام از آن ها نیست، نسلی شده اند که رو به فنا و نیستی می روند .

زندگی تعهدی نسبت به ما ندارد که آن چه را که انتظار داریم به ما بدهد.

ما آن چه را که به دست می آوریم می گیریم و شکر می کنیم که بدتر از آن نشده است.

قلبم را برایت بریدم تا اگر خواستی آن را بپوشی.

اگر عذرخواهی را به تاخیر بیندازی سخت تر خواهد شد و در نهایت غیر ممکن می شود.

کاش می توانستم به کاری که انجام می دهی یا جایی که می روی اهمیت دهم اما نمی توانم!فقط می دانم که دوستت دارم، این از بد شانسی توست! [7]

حواشی و انتقادها

در پی اعتراضات اخیر آمریکا و جنبش ضد تبعیض نژادی بسیاری از شبکه‌های جهانی تصمیم گرفتند فیلم برباد رفته را از شبکه‌ی پخش خود پاک کنند. در این مدت یادداشت‌های بسیاری در شبکه‌های اجتماعی در مذمت چنین کتاب‌ها و فیلم‌هایی پخش می‌شد که در آن عملاً نژادپرستی به عنوان یک عنصر اصلی مطرح بود.

بر باد رفته، شرح یکی از مهمترین جنگ‌های داخلی دنیاست که از خلال یک داستان عاشقانه روایت می‌شود. در این جنگ که بین شمال و جنوب آمریکا درباره‌ی برده‌داری رخ داد، نسبتاً برای همیشه برده‌داری -دستکم به معنای کلاسیکش- از بین رفت.

یکی از چیزهایی که در مورد این اثر محل مناقشه است، زاویه‌ی دید و روایت است. نویسنده فضا و شخصیت‌های اصلی‌اش را از بین مردمان جنوب (طرفداران برده‌داری) انتخاب می‌کند؛ مهمانی‌های باشکوه ناهار، مراسم رقص و گردهمایی‌ها و آدم‌های سیاهپوست که ازخدمت به سفیدها و شرافت‌مندی ارباب‌هایشان راضی هستند.

معترضان با دستآویز قرار دادن چنین چیزهایی به مذمت این اثر می‌پردازند. اما اگر نیک بنگریم نباید به ظرافت و هوشمندی نویسنده برای انتخاب موقعیت‌ها و مکان و شخصیت‌ها آفرین گفت؟ مارگارت میچل داستانش را با یکی از میهمانی‌های مجلل شروع می‌کند. (مهمانی‌هایی که به زودی به تاریخ خواهند پیوست و حضوری نوستالژیک پیدا خواهند کرد) در این مهمانی پچ‌پچه‌هایی از یک جنگ قریب‌الوقوع با شمالی‌های مخالف برده‌داری مطرح می‌شود. مردها می‌نوشند، رجز می‌خوانند، به حرف تنها فرد هوشیار و روشنفکر جمع که آن‌ها را از جنگیدن بر حذر می‌دارد توجهی نمی‌کنند و یکی یکی اعلام داوطلبی می‌کنند؛ حساب شمالی‌ها را کف دستشان خواهیم گذاشت، دلیری و شجاعت‌مان را یک‌بار دیگر ثابت خواهیم کرد و الی‌آخر.

جنگ خونین در می‌گیرد. مزارع از بین می‌روند. خانواده‌ها از هم می‌پاشند. توحش و نکبت همه جا را فرا می‌گیرد و مارگرت میچل از زبان اشلی ویلکز می‌نویسد: «برای چه می‌جنگی؟ تردیدی نیست که این جنگ برای شرافت یا افتخار نیست. جنگ کاری است کثیف! و من از هر چه ناپاک است بدم می‌آید. من سرباز نیستم و سرباز هم به بار نیامده‌ام. دلم نمی‌خواهد در دهانه‌ی توپ شهرت و افتخار کسب کنم. بلی محبوبم، من اینجا هستم. در میدان جنگ و آدمکشی، فردی که خداوند از روز اول او را یک روستایی زحمتکش آفرید… من به رأی‌العین میبینم که ما را فریب داده‌اند، به ما خیانت کرده‌اند، همان جنوبی‌های خودپرست، همان‌هایی که خیالبافی و گزاف‌گوئی می‌کردند که یک تن جنوبی به آسانی خواهد توانست ده نفر شمالی را نابود کند، ادعای این‌که سلطان پنبه خواهد توانست بر جهان فرمانروایی کند. به ما خیانت کردند، همان‌هایی که کلمات و عباراتی نظیر «سلطان پنبه، ابقای بردگی، حقوق ایالتی و یانکی‌های ملعون» را در دهان جنوبی‌ها گذاشتند و آتش نفرت و خودپسندی را دامن زدند… برای چه می‌جنگی! به یاد حقوق ایالتی و پنبه و غلامان و شمالی‌ها می‌افتم که ما در آن‌ها حس نفرت را به حد اعلای خود پرورش دادیم.» (جلد اول- ت،حسن شهباز-۳۶۰)

آنچه خواندیم از زبان همان شخصیت روشنفکر کتاب است که مجبور شده است تن به جنگ بدهد. یکی از شخصیت‌های نسبتاً اصلی در داستان، که عملاً کسی حرف او را نمی‌فهمد. شخصیت‌های اصلی کتاب اسکارلت اوهارا و رت باتلر که هر کدام به عنوان نمادی برای تیپ‌سازی شخصیت‌های مغرور و جاه‌طلب در ادبیات جهان شناخته شده‌اند. سعی می‌کنند از این جنگ ویرانگر بیشترین بهره را ببرند، داستان حول محور روابط این دو نفر و انتخاب‌های‌شان می‌گذرد و دنیایی خودخواهانه، کثیف و سنگدل را به ما نشان می‌دهد.  اما آن‌ها نیز در نهایت دلشکسته، سرخورده و تنها باقی می‌مانند. یکی از ظرافت‌های نویسنده این است که به جای این‌که داستانش را از نگاه بالا به پایین و قضاوت‌گرانه روایت کند، آن را از زاویه‌ی دید شخصیت‌هایی بررسی می‌کند که شیوه‌ی زیست و افق دیدشان مورد نکوهش است. چنین ترفندی باعث می‌شود که خواننده سیر تحول و دگرگونی وقایع و وشخصیت‌ها را از نزدیک ببیند و در حالی که با آن‌ها سرگرم می‌شود، همدلی می‌کند و لذت می‌برد، در انتها بتواند بر زشتی عمل‌شان صحه بگذارد. گویی که قسمتی از وجود خودش را در برابر آینه می‌بیند و از خود می‌پرسد من اگر در چنین شرایطی بودم چه گونه عمل می‌کردم؟

یکی از شخصیت‌های کتاب که این روزها مورد توجه است. له‌له‌ی اسکارلت اوهارا است. زنی سیاهپوست، پایبند به اصول و قواعدش که تا آخرین لحظات همراه با شخصیت اصلی می‌ماند. گاهی او را نکوهش می‌کند و گاهی برایش دل می‌سوزاند. در واقع در سیر داستانی این شخصیت دیگر از یک برده‌ی سیاه که به کار اجباری محکوم است تبدیل می‌شود به یک مادر. در نقدهایی که بر این اثر نوشته‌اند از این وجه داستان به شدت انتقاد کرده‌اند که چرا یک برده اینگونه نشان داده می‌شود که حتی پس از آزادی نیز همچنان در خدمت بماند؟ چنین نقدی این سیر تحول شخصیتی را نادیده می‌گیرد و از طرفی این جنبه از زندگی در هم پیچیده و عاطفی که ارباب و برده با هم داشته‌اند را نیز مورد بی‌اعتنایی قرار می‌دهد.

سخن پایانی اینکه فکر می‌کنم کاری که نویسنده انجام می‌دهد این نیست که در خدمت چیزی باشد. در خدمت یک ایدئولوژی، در خدمت یک شیوه‌ی نگریستن به جهان یا هرگونه انقلاب و تعهد اخلاقی. او تنها و تنها در خدمت حقیقت است. اگر حقیقت زشت است، قبیح است، ظالمانه است و به اندازه‌ی کافی در آن خبری از آفتاب و سایه‌ی مهتاب در برگ‌های بلوط نیست مقصر نویسنده نیست. نویسنده، به عنوان یک هنرمند حساس تحقیر، زشتی و بی‌نزاکتی انسان را به او نشان می‌دهد. حتی اگر چنین کتاب‌هایی حذف شوند، باز هم خیابان‌های کثیف، حومه‌های شهر، جنگ‌ها، اعتیادها، انقلاب‌های جنسی، نژادپرستی و بسیار چیزهای دیگری که مورد مذمت اخلاقی قرار می‌گیرند وجود خواهند داشت و باز هم نویسندگانی از دید قهرمان‌هایی که چنین تجربه‌ی زیستی داشته‌اند از آن‌ها خواهند نوشت.


در پی اعتراضات اخیر آمریکا و جنبش ضد تبعیض نژادی بسیاری از شبکه‌های جهانی تصمیم گرفتند فیلم برباد رفته را از شبکه‌ی پخش خود پاک کنند. در این مدت یادداشت‌های بسیاری در شبکه‌های اجتماعی در مذمت چنین کتاب‌ها و فیلم‌هایی پخش می‌شد که در آن عملاً نژادپرستی به عنوان یک عنصر اصلی مطرح بود.

بر باد رفته، شرح یکی از مهمترین جنگ‌های داخلی دنیاست که از خلال یک داستان عاشقانه روایت می‌شود. در این جنگ که بین شمال و جنوب آمریکا درباره‌ی برده‌داری رخ داد، نسبتاً برای همیشه برده‌داری -دستکم به معنای کلاسیکش- از بین رفت.

یکی از چیزهایی که در مورد این اثر محل مناقشه است، زاویه‌ی دید و روایت است. نویسنده فضا و شخصیت‌های اصلی‌اش را از بین مردمان جنوب (طرفداران برده‌داری) انتخاب می‌کند؛ مهمانی‌های باشکوه ناهار، مراسم رقص و گردهمایی‌ها و آدم‌های سیاهپوست که ازخدمت به سفیدها و شرافت‌مندی ارباب‌هایشان راضی هستند.

معترضان با دستآویز قرار دادن چنین چیزهایی به مذمت این اثر می‌پردازند. اما اگر نیک بنگریم نباید به ظرافت و هوشمندی نویسنده برای انتخاب موقعیت‌ها و مکان و شخصیت‌ها آفرین گفت؟ مارگارت میچل داستانش را با یکی از میهمانی‌های مجلل شروع می‌کند. (مهمانی‌هایی که به زودی به تاریخ خواهند پیوست و حضوری نوستالژیک پیدا خواهند کرد) در این مهمانی پچ‌پچه‌هایی از یک جنگ قریب‌الوقوع با شمالی‌های مخالف برده‌داری مطرح می‌شود. مردها می‌نوشند، رجز می‌خوانند، به حرف تنها فرد هوشیار و روشنفکر جمع که آن‌ها را از جنگیدن بر حذر می‌دارد توجهی نمی‌کنند و یکی یکی اعلام داوطلبی می‌کنند؛ حساب شمالی‌ها را کف دستشان خواهیم گذاشت، دلیری و شجاعت‌مان را یک‌بار دیگر ثابت خواهیم کرد و الی‌آخر.

جنگ خونین در می‌گیرد. مزارع از بین می‌روند. خانواده‌ها از هم می‌پاشند. توحش و نکبت همه جا را فرا می‌گیرد و مارگرت میچل از زبان اشلی ویلکز می‌نویسد: «برای چه می‌جنگی؟ تردیدی نیست که این جنگ برای شرافت یا افتخار نیست. جنگ کاری است کثیف! و من از هر چه ناپاک است بدم می‌آید. من سرباز نیستم و سرباز هم به بار نیامده‌ام. دلم نمی‌خواهد در دهانه‌ی توپ شهرت و افتخار کسب کنم. بلی محبوبم، من اینجا هستم. در میدان جنگ و آدمکشی، فردی که خداوند از روز اول او را یک روستایی زحمتکش آفرید… من به رأی‌العین میبینم که ما را فریب داده‌اند، به ما خیانت کرده‌اند، همان جنوبی‌های خودپرست، همان‌هایی که خیالبافی و گزاف‌گوئی می‌کردند که یک تن جنوبی به آسانی خواهد توانست ده نفر شمالی را نابود کند، ادعای این‌که سلطان پنبه خواهد توانست بر جهان فرمانروایی کند. به ما خیانت کردند، همان‌هایی که کلمات و عباراتی نظیر «سلطان پنبه، ابقای بردگی، حقوق ایالتی و یانکی‌های ملعون» را در دهان جنوبی‌ها گذاشتند و آتش نفرت و خودپسندی را دامن زدند… برای چه می‌جنگی! به یاد حقوق ایالتی و پنبه و غلامان و شمالی‌ها می‌افتم که ما در آن‌ها حس نفرت را به حد اعلای خود پرورش دادیم.» (جلد اول- ت،حسن شهباز-۳۶۰)

آنچه خواندیم از زبان همان شخصیت روشنفکر کتاب است که مجبور شده است تن به جنگ بدهد. یکی از شخصیت‌های نسبتاً اصلی در داستان، که عملاً کسی حرف او را نمی‌فهمد. شخصیت‌های اصلی کتاب اسکارلت اوهارا و رت باتلر که هر کدام به عنوان نمادی برای تیپ‌سازی شخصیت‌های مغرور و جاه‌طلب در ادبیات جهان شناخته شده‌اند. سعی می‌کنند از این جنگ ویرانگر بیشترین بهره را ببرند، داستان حول محور روابط این دو نفر و انتخاب‌های‌شان می‌گذرد و دنیایی خودخواهانه، کثیف و سنگدل را به ما نشان می‌دهد.  اما آن‌ها نیز در نهایت دلشکسته، سرخورده و تنها باقی می‌مانند. یکی از ظرافت‌های نویسنده این است که به جای این‌که داستانش را از نگاه بالا به پایین و قضاوت‌گرانه روایت کند، آن را از زاویه‌ی دید شخصیت‌هایی بررسی می‌کند که شیوه‌ی زیست و افق دیدشان مورد نکوهش است. چنین ترفندی باعث می‌شود که خواننده سیر تحول و دگرگونی وقایع و وشخصیت‌ها را از نزدیک ببیند و در حالی که با آن‌ها سرگرم می‌شود، همدلی می‌کند و لذت می‌برد، در انتها بتواند بر زشتی عمل‌شان صحه بگذارد. گویی که قسمتی از وجود خودش را در برابر آینه می‌بیند و از خود می‌پرسد من اگر در چنین شرایطی بودم چه گونه عمل می‌کردم؟

یکی از شخصیت‌های کتاب که این روزها مورد توجه است. له‌له‌ی اسکارلت اوهارا است. زنی سیاهپوست، پایبند به اصول و قواعدش که تا آخرین لحظات همراه با شخصیت اصلی می‌ماند. گاهی او را نکوهش می‌کند و گاهی برایش دل می‌سوزاند. در واقع در سیر داستانی این شخصیت دیگر از یک برده‌ی سیاه که به کار اجباری محکوم است تبدیل می‌شود به یک مادر. در نقدهایی که بر این اثر نوشته‌اند از این وجه داستان به شدت انتقاد کرده‌اند که چرا یک برده اینگونه نشان داده می‌شود که حتی پس از آزادی نیز همچنان در خدمت بماند؟ چنین نقدی این سیر تحول شخصیتی را نادیده می‌گیرد و از طرفی این جنبه از زندگی در هم پیچیده و عاطفی که ارباب و برده با هم داشته‌اند را نیز مورد بی‌اعتنایی قرار می‌دهد.

در حقیقت اما به نظر می‌رسد کاری که نویسنده انجام می‌دهد این نیست که در خدمت چیزی باشد. در خدمت یک ایدئولوژی، در خدمت یک شیوه‌ی نگریستن به جهان یا هرگونه انقلاب و تعهد اخلاقی. او تنها و تنها در خدمت حقیقت است. اگر حقیقت زشت است، قبیح است، ظالمانه است و به اندازه‌ی کافی در آن خبری از آفتاب و سایه‌ی مهتاب در برگ‌های بلوط نیست مقصر نویسنده نیست. نویسنده، به عنوان یک هنرمند حساس تحقیر، زشتی و بی‌نزاکتی انسان را به او نشان می‌دهد. حتی اگر چنین کتاب‌هایی حذف شوند، باز هم خیابان‌های کثیف، حومه‌های شهر، جنگ‌ها، اعتیادها، انقلاب‌های جنسی، نژادپرستی و بسیار چیزهای دیگری که مورد مذمت اخلاقی قرار می‌گیرند وجود خواهند داشت و باز هم نویسندگانی از دید قهرمان‌هایی که چنین تجربه‌ی زیستی داشته‌اند از آن‌ها خواهند نوشت.[8]


اقتباس سینمایی

از رمان بر باد رفته ، فیلمی نیز با همین نام ( بر باد رفته ) اقتباس شده است. این فیلم توسط ویکتور فلمینگ در سال ۱۹۳۹ ساخته شده است.

 

جستارهای وابسته

پانویس

منابع

  • اختریان، محمود (۱۳۸۴اطلاعات عمومی پیام، عالمگیر، شابک ۹۶۴-۹۳۶۰۸-۰-۸
This article is issued from Wikipedia. The text is licensed under Creative Commons - Attribution - Sharealike. Additional terms may apply for the media files.