شهرگیر

شهرگیر نام چند تن از شخصیتهای شاهنامه فردوسی است یکی سردار اسکندر[1] و دیگری که این نوشتار در مورد اوست، سردار سپاه اردشیر بابکان[2] در سرکوب هفتواد است.

شهرگیر
از سرداران ایرانی شاهنامه
نامشهرگیر
منصبسالار لشکر
موطنایران
نبردهانبرد با هفتواد
نتیجه نبردپیروزی لشکر اردشیر بابکان و شکست هفتواد

شهرگیر در داستان هفتواد

چون هفتواد در بالای کوهی قلعه‌ای ساخته و سپاهی در قلعه فراهم کرده بود امکان حمله با سپاه انبوه به هفتواد نبود. پس اردشیر بابکان خود را به صورت بازرگانی خراسانی جازده و وارد قلعه می‌شود. پس شاه به آن شهرگیر گفت: در اینجا با روشن‌روانی بمان و شب و روز سواران خردمند و راهنمایی را برای دیده‌بانی و پاسداری از سپاه بپای دار. من نیز اکنون بسان نیایم- اسفندیار- چاره‌ای بسازم. اگر دیده‌بان شما در روز، دودی دید یا در شب آتشی همچون خورشید گیتی‌فروز بدید، بدانید که دیگر کار کرم بسر آمد و بخت از کرم بگردید. و همراه چندی روانه قلعه می‌شود.

یکی مرد بدنام او شهرگیر خردمند سالار شاه اردشیر
چنین گفت پس شاه با پهلوان که ایدر همی باش روشن روان
شب و روز کرده طلایه بپایسواران با دانش و رهنمای
همان دیده‌بان دار و هم پاسبان نگهبان لشکر به روز و شبان
من اکنون بسازم یکی کیمیا چو اسفندیار آنک بودم نیا
اگر دیده‌بان دود بیند به‌روز شب آتش چو خورشید گیتی فروز
بدانید کامد بسر کار کرم گذشت اختر و روز بازار کرم
گزین کرد زان مهتران هفت مرد دلیران و شیران روز نبرد
.......
به‌بازارگانی خراسانیمبه‌رنج اندرون بی‌تن آسانیم

پس از کشتن کرم هفتواد، اردشیر دود تیره‌ای از فراز بام دژ برانگیخت و بدین گونه دلیری خود را به سالار سپاه خود نشان داد. دیده‌بان که آن دود را بدید، شتابان به نزد شهرگیر رفت و بدو گفت: اردشیر شاه پیروز گشت. شهرگیر نیز با شنیدن این سخن، سپاهیان را به نزدیک شاه آورد.

برانگیخت از بام دژ تیره دوددلیری به‌سالار لشکر نمود
دوان دیده‌بان شد بر شهرگیرکه پیروزگر گشت شاه اردشیر
بیامد سبک پهلوان با سپاهبیاورد لشکر به‌نزدیک شاه

چون هفتواد از کشته شدن کرم آگه شد، دلش پر از درد و سرش پر از باد گشت. پس بیآمد تا دژ را بگیرد. لیک در همان هنگام اردشیر به فراز باروی دژ رفت و هرچند که هفتواد بسیار برای گرفتن دژ کوشید، لیک موفق نشد. از سوی دیگر هم سپاهیان اردشیر به فرماندهی شهرگیر به آنجا رسیدند. پس اردشیر شاه از فراز باروی دژ به شهرگیر گفت: ای پهلوان، به جنگ بشتاب. چون سپاهیان ایران آواز شاه را شنیدند، همگی دل گرفتند و هفتواد گرفتار گشت. شاهوی- پسر بزرگ و سالار هفتواد- نیز به دست ایرانیان گرفتار آمد.

چو آگاه شد زان سخن هفتواددلش گشت پر درد و سر پر ز باد
بیامد که دژ را کند خواستاربران باره بر شد دمان شهریار
بکوشید چندی نیامدش سودکه بر باره دژ پی شیر بود
و زان روی لشکر بیامد چو کوهبماندند با داغ و درد آن گروه
چنین گفت زان باره شاه اردشیرکه نزدیک جنگ آی ای شهرگیر
اگر گم شود از میان هفتوادنماند به‌چنگ تو جز رنج و باد
که من کرم را دادم ارزیز گرمشد آن دولت و رفتن تیز نرم
شنید آن همه لشکر آواز شاهبسر برنهادند ز آهن کلاه
از آن دل گرفتند ایرانیانببستند با درد کین را میان
سوی لشکر کرم برگشت بادگرفتار شد در میان هفتواد
همان نیز شاهوی عیّار اویکه مهتر پسر بود و سالار اوی
فرود آمد از باره شاه اردشیرپیاده ببد پیش او شهر گیر
ببردند بالای زرّین لگامنشست از برش مهتر شادکام
بفرمود پس شهریار بلندزدن پیش دریا دو دار بلند
دو بدخواه را زنده بر دار کرددل دشمن از خواب بیدار کر

جستارهای وابسته

منابع

  1. شاهنامه فردوسی، بر پایه چاپ مسکو، انتشارات هرمس، صفحه 1131
  2. شاهنامه فردوسی، بر پایه چاپ مسکو، انتشارات هرمس، صفحه 1203 تا 1205
This article is issued from Wikipedia. The text is licensed under Creative Commons - Attribution - Sharealike. Additional terms may apply for the media files.